از آن نباش . در دنیا همچون نیلوفر آبی زندگی کن " در آب : نیلوفر آبی در آب میکند ولی آب به آن دست نمیازد
اگر می خواهی ببینی که دیگران نسبت به تو چه احساسی دارند,ببینید خود چه احساسی نسبت به خود دارید.زیرا دیگران وقتی در تو نگاه میکنند, نسبت به تو آن احساسی را دارند, که تو نسبت به خود داری .
مردی همراه با پسرش در جنگلی می رفتند ناگهان پسر بر زمین خورد و درد شدیدی احساس کرد .او فریاد کشیدآآآآه . در حالی که تعجب کرده بود صدایی از کوه شنید آآآآه. بعد با کنجکاوی فریاد زد « تو که هستی ؟» اما تنها جوابی که شنید این بود « تو که هستی ؟»
این او را عصبانی کرد و داد زد « تو ترسویی» و صدا جواب داد « تو ترسویی » به پدرش نگاه کرد و پرسید پدر چه اتفاقی دارد می افتد ؟ پدر فریاد زد «من تورا تحسین می کنم» صدا پاسخ داد « من تورا تحسین میکنم »پدر فریاد کشید« تو شگفت انگیزی» و آن آوا پاسخ داد « تو شگفت انگیزی»پسرک متعجب بود اما هنوز نفهمیده بود چه خبر است. پدر برای او توضیح داد که این پدیده را پژواک می نامند،اما درحقیقت این، زندگی است.
زندگی هر چه را که بدهی به تو بر می گرداند، زندگی آیینه اعمال توست. زندگی تو حاصل یک تصادف نیست بلکه آیینه ای است از کارهای تو.هر آنچه را که می گیریم بازتابی از نگرشها و برخوردهای خود ماست،پس آگاهانه آنچه را که از زندگی می خواهیم انتخاب کنیم!

چه بی پرده می شود زبان پنجره
وقتی که جزء درد
چیزی برای کشیدن بر خاک نداری
چه بی دلیل می شود آفتاب
وقتی از پس دریا بر می آید
و تو هنوز خوابی برای رفتن ندیده ای
چه بی درد می شود جهان
وقتی که برگ اتفاقی ساده می شود
تا به خاک می افتد
پرده را به شکل آه می کشم
بیشتر از آن چیزی که فکرشو کنی دوستت دارم
گرچه از عاشق و عاشق شدن بیزارم
زیر آوار فروریخته عشق
از دلم چیزی نمانده که به تو بسپارم
تو که همدردی مرا یاری بده
به من عاشق امیدواری بده
اگر عشق با ما سر یاری نداشت
تو به من قول وفاداری بده


گر دروغ رنگ داشت هر روز،شايد ده ها رنگين کمان در دهان ما نطفه ميبست و بيرنگی کمياب ترين چيزها بود اگر عشق، ارتفاع داشت من زمين را در زير پای خود داشتم و تو هيچگاه عزم صعود نميکردي آنگاه شايد پرچم کهربايی مرا در قله ها به تمسخر ميگرفتی اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت عاشقان سکوت شب را ويران ميکردند گر براستی خواستن توانستن بود محال نبود،وصال و عاشقان که هميشه خواهانند هميشه ميتوانستند تنها نباشند اگر گناه وزن داشت هيچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد تو از کوله بار سنگين خويش ناله ميکردی و شايد من، کمر شکسته ترين بودم اگر غرور نبود چشمهای مان به جای لبها سخن نميگفتند و ما کلام دوستت دارم را در ميان نگاه های گهگاه مان جستجو نميکرديم اگر ديوار نبود
نزديک تر بوديم،همه وسعت دنيا يک خانه ميشد و تمام محتوای يک سفره سهم همه بود و هيچکس در پشت هيچ ناکجايی پنهان نميشد اگر ساعتها نبودند آزاد تر بوديم، با اولين خميازه به خواب ميرفتيم و هر عادت مکرر را در ميان بيست و چهار زندان حبس نميکرديم اگر خواب حقيقت داشت هميشه با تو در کنار آن ساحل سبز لبريز از ناباوری بودم هيچ رنجی بدون گنج نبود اما گنجها شايد، بدون رنج بودند اگر همه ثروت داشتند دلها سکه را بيش از خدا نمي پرستيدند و يکنفر در کنار خيابان خواب گندم نميديدید تا ديگری از سر جوانمردی بي ارزشترين سکه اش را نثار او کند اما بی گمان صفا و سادگی ميمرد،اگر همه ثروت داشتند اگر مرگ نبود همه کافر بودند و زندگی بی ارزشترين کالا بود ترس نبود،زيبايی نبود و خوبی هم، شايد اگر عشق نبود به کدامين بهانه می گريستيم و می خنديديم؟کدام لحظه ناياب را انديشه ميکرديم؟و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آورديم؟آری! بيگمان پيش از اينها مرده بوديم
اگر عشق نبود اگر کينه نبود قلبها تمام حجم خود را در اختيار عشق ميگذاشتند من با دستانی که زخم خورده توست گیسوان تو را نوازش ميکردم و تو سنگی را که من به شيشه ات زده بودم به يادگار نگه ميداشتی و ما پيمانه هايمان را در تمام شبهای مهتابی به سلامتی دشمنانمان می نوشيديم اگر خداوند يک آرزوی انسان را برآورده ميکرد من بيگمان دوباره ديدن تو را آرزو ميکردم و تو نيز هرگز نديدن من را آنگاه نميدانم
براستی خداوند کداميک را ميپذيرفت؟

وقتی که کودک بودم به من گفتند همه را دوست بدار . حالا که از میان همه به یک نفر دل بستم .می گویند فراموشش کن ...
اما و اما و اما ... بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید


سپاس تو را که به هر انسانی سپری از تنهایی بخشیده ای تا هرگز فراموشت نکند . حقیقت تنهایی تویی و فقط نام تو این تنهایی را راهنماست . پس تنهایی ام را نیرو بخش زیرا با نام تو این انزوا شفا می یابد . با نام تو که فراتر از هر آرامشی است که در جهان می شناسم. تنها با نام تو می توانم در برابر تند باد زمان ایستادگی کنم. آری وقتی این تنهایی در توست و از توست می توانم گناهم را به دست بخشندگی تو بسپارم
یه عمری پی عشق بی حوس دویدم
به دنبال یه عشق بی بهونه
یه عشقی که بشه مرهم زخمام
نشه بدتر نمک رو زخم کهنه
تو شبهایی که جای دست پر مهر
چیزی به جزء یه دنیا اشک ندیدم
یکی اومد که دوست داشتن میفهمید
منو از او من خسته جدا کرد
یکی اومد که با احساس پاکش
تموم زخمامو یهو دوا کرد
تو وقتی که همه تنهام گذاشتن
با لبخندش منو از من جدا کرد
برای عاشقی عشقمو دادم
خیال کردم فقط عشقه میمونه
ولی جای تمام اون همه عشق
واسم موندش فقط . بغض شبونه
برای عاشقی . ما کم نذاشتیم
خدا هم خوب اینو . خودش میدونه
با اینکه دلم رو همه شکستن
میخونم باز هنوزم عاشقونه
میخونم با خودم دیگه بریدم
دیگه به آخر جاده رسیدم

به گلایه هایت عادت کردم گاه و بی گاه
به بهانه هایت خو گرفتم جاودانه
مرا از چه میترسانی که سالهاست تنهایم
و به تنهایی مأنوس تا ابد
می خواهی بروی ملالی نیست
فقط لخت درنگ در یادم جا گذاشتی
با خودت ببر نگاهت را می گویم
ذهن و منطق فکر ، قدرت رستگاری ندارند . اگر از منطق امید نجات داشته باشی ، از دست می روی . زندگی را فقط با جهشی کیهانی و غیر عقلانی و کامل می توان نجات داد .
نگاه تو باید عوض شود . نسبت تو با هستی باید عوض شود .
بین تو و هستی دو نسبت برقرار است :
داشتن یا بودن .
اگر خود را وقف داشتن کنی ، بودنت را فدایش خواهی کرد . اگر بخواهی که باشی و در هستی حضور داشته باشی ، بنابراین ، باید از داشتن و بیش تر داشتن فارغ باشی .
و هر جا اثری از داشتن و خواستن است . جنگ و خشونت و تعدی نیز هست . تو برای بیش تر داشتن باید بجنگی . زیرا آنچه را که میخواهی از آن خویش کنی ، از آن همگان است .
ادامه دارد

